شنبه ۱۴ مارس ۲۰۰۹

نوروز

به نام بی نام او
واپسین روزهای سالی خورشیدی در گذر است اما نمیدانم چرا بوی نوروز با مشامم غریبی میکند؟
نمیدانم نوروز امسال بی سرو صداست ،بویی ندارد ،یا شامه ی من لایق استشمام نیست؟
شاید هم غربت راه نفس را بر من بسته است
همه چیز در غربت رنگ دیگری به خود میگیرد اما باز هم نوروز مبارک ...

چهارشنبه ۱۱ مارس ۲۰۰۹

کعبه و بت خانه

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبجه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید
چو نکو می نگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه ی نیمه شب و خنده ی مستانه یکیست

گر ز من پرسی ز آن لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد
بی وفایی و وفاداری جانانه یکیست

عماد خراسانی

نیایش


خدایا ! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی ها ی نکبت بار این شبه آدم های اندک را متوجه شوم.
چه دوست تر می دارم بزرگواری گول خور باشم تا همچو اینان کوچک واری گول زن !

غربت
















غـــربــــت اســـــت و زان دلـــم یـــاد عـزیــزان می کــند
لحظه ای میگذرد ای دریغا سال ها از عمر من کم می کند
بــارهـا عـهدی بــبــســـتـم کــز قــفــس خـواهم گــریـخـت
مــن نـــمیـــدانــم چـرا لـــبـــیـــک ســســتــی مــی کــنــد