سه‌شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۹

سکوت



روزها سرد و بی روح سپری می شوند ، روزمَرِگی بر ذهن و جسمم مستولی شده است .
آنچه برایم روزی انجامش به سادگیِ نوشیدن ِ پیاله ای آب بود امروز حُکمِ رؤیا را دارد ،نمی دانم به کدامین گناهِ نا کرده رِخوت ، لِباس ِ تَنم شده است ،اراده از من رخت بر بسته و تصمیم در کویرِ امیدم غروب کرده است و چه دُشوار است تجربه ی بَرزَخ .
کاش آب ِ حیات آوَندِ وجودم را فرا گیردوگیاه ِ تنم بارور شود و دگر بار تجرِبه ی جوانه زدن را با جملگی ِ وجودم به احساس بنشینم.
به قامتِ نگاشته هایم که می نگرم باز هم خَتم کلام ، اُمید زنده است .