پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹


بی تا بی
یارب نظری کن که دگر تاب ندارم*** این جان به لب آمد هوس خواب ندارم
روزها شتابان از پس هم می گذرند ، گاه نهیب می زنم به کدامین سو این چنین گسیل شده اید ؟ پاسخی دریافت نمی کنم
سکون همواره برایم درد آور و ملال آور بوده و هست ، درد ِ ماندن تنها یک مرهم دارد و آن رفتن است ،رفتن هر چند بی دلیل به از ماندن سر شار دلیل است ...
زمانی که ذهن یارای تصمیم ندارد ،جسم همراهی نمی کند و تو می مانی و تنهای و جاده ...
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش*** کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی ؟
باشد که زمان رفتن فرا رسد ،یاران را بیابم تا مسیر را پر سشگر شوم و نتیجه آن باشد که می خواهم نه آنچه می توانم ...
والسلام