چهارشنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

زندگی

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد ، آسمان و زمین به هم ریخت ، خدا سکوت کرد ،
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : « عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن »
لابه لای هق هقش گفت : اما یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !
خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید » و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ،
می ترسید را ه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد ، قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده دارد ، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ،
می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود !

جمعه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

آه ...

کَس چو حافظ نگُشاد از رُخ اندیشه نقاب *** تا سَر زلف سُخُن را به قلم شانه زدند
گاه زیستن در قعرگودال ناکامی ها تو را به لحظاتی ناب دعوت می کند که گر خواهان عشق بازی باشی بر آن دعوت به یقین لبیک می گویی .
امشب شرایطی سخت بر من می گذشت که در طلوعِ سال ِ نو میلادی به بزمی عارفانه از سوی یکی از دوستان مشرّف شدیم ،
آری او ساز نواخت و ما را به نیستان برد ...

سه‌شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۹

سکوت



روزها سرد و بی روح سپری می شوند ، روزمَرِگی بر ذهن و جسمم مستولی شده است .
آنچه برایم روزی انجامش به سادگیِ نوشیدن ِ پیاله ای آب بود امروز حُکمِ رؤیا را دارد ،نمی دانم به کدامین گناهِ نا کرده رِخوت ، لِباس ِ تَنم شده است ،اراده از من رخت بر بسته و تصمیم در کویرِ امیدم غروب کرده است و چه دُشوار است تجربه ی بَرزَخ .
کاش آب ِ حیات آوَندِ وجودم را فرا گیردوگیاه ِ تنم بارور شود و دگر بار تجرِبه ی جوانه زدن را با جملگی ِ وجودم به احساس بنشینم.
به قامتِ نگاشته هایم که می نگرم باز هم خَتم کلام ، اُمید زنده است .

چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

وفا

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم *** که در طریقت ما کافریست رنجیدن
دلم می گیرد آن هنگام که سخنی مهمل را به تکرار می شنوم ،دلم می گیرد آن هنگام که شاید به دلیل گناه نا کرده باید به عنوان متهم ردیف نخست بنشیینم و به بافته های تافته های جدا بافتگان از سر بی چارگی دل بدهم ، آخر به او سوگند که دل دادن براین گزافه ها در سیر ِ من سنگفرش هیچ خیابانی نیست !
بارها به زبان پرسش از این قاضیان مدّعی پرسیده ام : به کدامین رخصت کمر بر استنتاج بسته اید ؟
از پس ِ کدامین برهان یکایکمان را به سوی پرتگاه قضاوت رهسپار می کنیم ؟
کاش بدانیم که شهادت معروف ِ ماست نه قضاوت
روی سخنم با آنانیست که گام در بیراهه ی تهمت نهاده اند ، پاشنه ی بی شرمی را کشیده و از مَشک ِ بی انصافی رفع عطش می کنند ...
سعی بر آن داشته و دارم که که در شاهراه ِ رفاقت تخم ِ کینه نکارم ، گَر شفقتی بر خلقی ارزانی میدارم زلالی ِ آن را با لجن ِ منّت آلوده نکنم ، اگر سلامی به ضمیمه ی آرزوی صحت روانه داشته ام به انتظار پاسخش چنبره نزنم .
همواره تلاش کرده ام چون شیری سیر شهوت طعام قامتم را سست نکند
اما
دلم می گیرد آن هنگام که نسیم خبر از بی مهری مُذُبذُبان می آورد
یقین بر آن دارم که دفاع ِ از خود پیشه ی دونان است و زمان مردان پاک را ثابت می کند ، چه سنگ ها بسته و سگ ها باز باشند
وَاصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِیلًا ﴿ 10 ﴾ سوره مزمل

و بر آنچه مى گویند شکیبا باش و از آنان با دورى گزیدنى خوش فاصله بگیر.


یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

گاهی بیا احوال ِ مرا بپرس

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش *** بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
آری قمار کرده ام ، و اشتیاق تکرارش جانم را به آتش کشیده است ،آتشی که می دانم از جنس طمع نیست ، از جنس حسد هم نیست ،فی الواقع از جنسیست که خود نیز از آن بی خبرم ولی گاهی بیا و احوالِ مرا بپرس که گر قدم بر این دیدگان مگذاری از تکرار هراسی ندارم ،خود خواهم آمد
آنقدر در می زنم تا در برویم وا کنی
رخصت دیدار رویت را به من اعطا کنی

شنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۹

درد دل



یا علی این جان من را قیمتیست *** گر تو بی قیمت خری من حاضرم
علی جان ،مولای من ،در این آشفته ایام بیش از پیش دلم هوایی شده است ...
بهانه ام غدیر است تا بنگارم اما از غدیر هیچ نخواهم گفت زیرا گفتنی ها را گفته اند ،دوست دارم امروز از خودم بگویم ،اما برای تو ...
تو همیشه در ذهن ِ خسته ی من ترجمان پارادوکس آفرینش بوده ای که در کالبد انسان متجلی می شود ،آری تو شجاع بودی اما مظلوم ،خشمگین بودی اما مهربان ،خلیفه بودی اما خلق ، مبارز بودی اما مدافع ، با همه بودی اما تنها ، همه را گفتم اما یک کلام در وجود تو مطلق است :تو امیرالمومنین بوده ای هستی و خواهی بود ...
زمانی که نامت بر ذهنم سایه می افکند هرگز نمی خواهم از خنکای سایه ات به کویر بی نام تو گام نهم ،در آن هنگام زمزمه ام این بیت
می شود :
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند *** آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟
گوشه ی چشم تو عصاره ی سعادت است ، پس بنگر بر من که امروز چاهی هم ندارم که با آن به درد دل بنشینم
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار